گفتوگو با كسى كه تمام ایران را دیده است - «هر محلهاى را كه بوى ایرانى بودنش قوىتر باشد بیشتر دوست دارم، مثل همین محلهاى كه در آن زندگى مىكنم، اختیاریه.» این مهمترین بخش حرفهاى «سیداقبال واحدی» بود، مرد مسافرى كه همه ایران را دیده است، حتى روستاهاى كوچك و دورافتاده را. باور نمىكنید؟ «سفرنامه صبا» را به یاد بیاورید و مجرى خوش تیپ و بانمكش سید اقبال را.
وقتى به كودكىهایتان فكر مىكنید كوچه پسكوچههاى كدام محله را به یاد مىآورید؟
آخ، یادش به خیر! محله دلگشا، حول و حوش خیابان شكوفه، خیابان پیروزى. روبروى خانه قدیمى ما در آن كوچه یادم هست خانم حاج آقا «مهدوى كرمانی» بود. مدرسه ماندانا را هم خوب یادم مىآید. كوچه نسبتاً باریكى داشتیم. یكى ـ دو بار هم در كوچههاى آن محله كوچك گم شدم. بعد از چند سال، به محله نارمك رفتیم. پدرم امام جمعه مسجد نارمك بود. یك كتابخانه بزرگ هم آنجا تأسیس كرده بود. در واقع اولین نماز جمعه غیردولتى تهران آنجا برگزار شد.
از بچهمحلهایتان چه چیزى یادتان مىآید؟
بله، آقاى «احمدىنژاد»، آقاى «رجایی»، دكتر «سحابی» و خیلىهاى دیگر.
واقعاً؟ یعنى اولین و آخرین رئیسجمهورهاى ایران بعد از انقلاب بچهمحل شما بودند؟
بله، مرحوم پدر آقاى احمدىنژاد را خیلى خوب یادم مىآید. همه با هم بچهمحل بودیم و توى مسجد همدیگر را مىدیدیم. بعد هم مدرسه كمال كه دست دكترسحابى بود و هنرستان كارآموز كه با مدیریت مهندس «بازرگان» اداره مىشد. آقاى «موسوی» هم كه نخستوزیر شدند، معلم انشاى ما بودند. خلاصه اكثر وزیر، وزرا و مقامات عالىرتبه حكومتى اوایل انقلاب هممحلهاىهاى ما بودند. آقاى رجایى هم معلم ما بود، هم دوست خوب ما. یادش به خیر، دوران خیلى خوبى بود. توى محله ما، نارمك، یك مجتمع فرهنگى وجود داشت كه مسجد و مدرسه كنار هم ساخته شده بود. البته هنوز هم همانطورى است، اما فضاى سنتى خودش را از دست داده و پر از برج و آپارتمان شده. اما من هنوز هم به آنجا سر مىزنم، هم براى دیدن مادرم، هم براى تجدید خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى.
چه شد كه بعد از 40 سال زندگى در نارمك تغییرمكان دادید؟
با تمام علاقهاى كه به محله سابقم داشتم و دارم به دلیل شغلم به این محله آمدم، چون مىخواستم خانهام نزدیك صداوسیما باشد. از طرفى اینجا خیلى محله سنتى و دلبازى است. در بعضى كوچههایش حتى فضاهاى روستایى دارد. در ضمن، مردم خیلى اصیل و خوبى دارد كه تا حدود زیادى همدیگر را مىشناسند و از حال هم باخبرند. مسجد معروف و فعالى دارد، مسجد امام زمان (عج) كه امام جماعتش حاج آقا «موسوی» است كه نماینده مجلس هم هستند.
پس به صمیمیت اهالى محله هم اهمیت مىدهید. حالا خودتان چقدر آدم مردمدارى هستید، بخصوص در برخورد با همسایههایتان؟
خودم نمىتوانم مدعى باشم، ولى فكر مىكنم رابطه خیلى خوبى با همسایهها دارم. گو اینكه فكر مىكنم آنهایى كه كارشان فرهنگى ـ هنرى است مجبورند با مردم كنار بیایند، چون نیاز به مخاطب دارند.
یعنى به اجبار شرایط كاریتان، باید هواى مردم را داشته باشید؟
نه، منظورم این بود آدمهایى كه كارشان فرهنگى ـ هنرى است با مردم ارتباط بیشترى دارند. من خودم ذاتاً به مردم، خصوصاً همسایههاى خودم، علاقه زیادى دارم. توى فامیل هم از جوانى به ریشسفیدى معروف بودم.
تا حالا خودتان توى محله دعوایتان شده؟
نه، الحمدلله. من اصولاً اهل دعوا نیستم. البته بچه كه بودیم، سر فوتبال دعوایمان مىشد، اما الان اصلاً اهل خشونت نیستم.
یعنى هیچ وقت پیش نیامده كه از دست یكى از همسایههایتان عصبانى شوید؟
چرا، در زندگى اجتماعى هر آدمى بالاخره از یكسرى مسائل ممكن است ناراحت شود. اما همیشه با گفتوگو و از طریق شوراى محلى حل شده و كار به جاهاى باریك نكشیده.
حالا كمى لانگشاتتر نگاه كنیم. در طول این سالها كه با گروه «سفرنامه صبا» ایرانگردى مىكردید، هیچ وقت به محلهاى برخورد كردهاید كه بگویید اى كاش اینجا یك خانه داشتم؟
راستش، تقریباً هر جا كه رفتهام، این حس با من بوده. مثلاً شهرهاى شمالى به دلیل آب و هواى خوب و مناظر زیبا یا شهرهایى مثل طالقان، مشهد یا همین دماوند خودمان. اما اصولاً من از شهرهاى كویرى خیلى بیشتر خوشم مىآید. یكبار بوشهر رفته بودیم، آنجا محلهاى بود كه كوچههاى تنگ و باریكى داشت و با وجود آفتاب داغ و شدید بوشهر، همه كوچهها سایه داشتند، چون خانهها خیلى نزدیك به هم ساخته شده بودند. از آن محله كوچك و سنتى خیلى خوشم آمد، ولى در كل بین همه محلههاى ایران، همین محله اختیاریه را بیشتر دوست دارم. از اینجا خیلى راضىام و زندگى راحتى در این محله دارم. من یك چادر صحرایى هم دارم كه هر جا برویم آن را علم مىكنیم و براى مدت كوتاهى مىشود خانه جدیدم.
با توجه به تجربهاى كه در طول این سفرهاى متعدد داشتید، كمى هم از تنوع بومى و رفتارى مردم شهرها و محلههاى ایران صحبت كنید.
راستش، یكى از نكات جالب و بامزهاى كه در طول این سالها براى من اتفاق افتاده صمیمیت بسیار زیاد مردم در برخورد با من بوده، طورى كه به جرئت مىتوانم بگویم كه الان نزدیك به 6 ـ 5 میلیون دوست خوب در سراسر ایران دارم كه همیشه به من لطف داشتهاند. اما نكته جالبتر این است كه وقتى به همراه گروه فیلمبردارى به هر شهرى مىرفتیم، اهالى شهرهاى اطراف پیغام مىفرستادند كه حتماً به شهر آنها هم برویم. یك جورهایى حق خودشان مىدانستند كه ما به شهرشان برویم و از آنجا گزارش تهیه كنیم.
آمار نشان مىدهد كه از هر یك میلیون نفر فقط یك نفر تمام شهرهاى ایران را دیده. از اینكه شما هم یكى از این آدمها هستید چه حسى دارید؟
فقط مىتوانم یك جمله بگویم: آدمهایى كه زیاد سفر مىكنند در هر سفر، امروزشان نسبت به دیروزشان بسیار متفاوت است. این را هم اضافه كنم كه بیشتر از كمیت، كیفیت سفر مهم است. بعضى وقتها آدم سفرى مىكند كه به اندازه 10 سال مسافرت تجربه كسب مىكند و بزرگ مىشود. در مجموع همین كه آدم یك شهر جدید را مىبیند، خودش كلى آموخته و تجربه تازه است. سفر زندگى آدم را با طراوت و تازه نگه مىدارد. علاوه بر آن، آدم دوستهاى جدید پیدا مىكند و با كلى آداب و رسوم آشنا مىشود و به دانشش هم اضافه مىشود.
مىتوانید بگویید چند تا شهر را دیدهاید؟ یا بهتر است بپرسم چند تا شهر را ندیدهاید؟
ببین، ما در طول «سفرنامه صبا» تقریباً یك میلیون كیلومتر مسافت را طى كردهایم و حدود 200 شهر اصلى را دیدهایم. بیش از 500 شهرستان و شهرهاى كوچك حومهاى آنها را هم رفتهایم. كلاً فكر مىكنم خود من كمتر از 4 درصد از ایران را هنوز ندیدهام.
ماشاءالله! تا به حال به فكر نوشتن خاطراتتان افتادهاید؟
بله، اما فكر مىكنم جلد اولش فقط اسم دوستانم باشد كه در طول این سالها در شهرهاى متعدد و از فرهنگها و گویشهاى متفاوت با آنها آشنا شدهام. [مىخندد]
نظرتان در مورد شهر خودمان، تهران چیست؟
جز دردسر و ترافیك و دود و دم هیچ چیز دیگرى ندارد. اما از قدیم گفتهاند آب تهران آدم را ماندگار مىكند. راستش، با تمام دردسرها و ترافیك و دود و دمش دوستش دارم. فكر مىكنم همه تهرانىها هم با من هم عقیده باشند. هر چند دوست دارم بعد از سروسامان پیدا كردن بچهها دست همسرم را بگیرم و به یك شهر خوش آب و هوا بروم. حتماً این كار را مىكنم.
حالا اگر شهردار تهران بودید، اولین حركتى كه مىكردید چه بود؟
اول از همه همین طرحهایى را كه در دست اجراست به اتمام مىرسانم، چون فكر مىكنم طرحهاى شهردارى خیلى خوب و به درد بخور است. در مرحله بعدى اجازه نمىدادم ساختمان بیشتر از 2 طبقه ساخته شود. بعد هم به تمام مغازهدارها اجازه مىدادم كه تابلوهاى رنگى و زیبا براى مغازههایشان درست كنند، چون این تابلوها و نئونها خودش شهر را زیبا مىكند؛ البته اگر درست و اصولى ساخته شود و رنگهاى شاد و متعارف داشته باشد. در كل، معتقدم به جاى موضعگیرى مقابل مردم باید آنها را در زیباسازى و ساختن شهر شریك كنیم، كارى كه شهردارى تهران تلاش مىكند آن را عملى كند و مىبینیم كه در بعضى از محلهها موفقیتآمیز بوده. تابلوهاى مغازهها و نورهاى شاد و رنگى ویترین آنها بعد از غروب آفتاب به شهر روح مىدهد و به مردم نشاط. معتقدم داشتن مردم شاد و خانوادههاى باطراوت مثل این است كه روزانه دهها میلیون صرفهجویى ارزى كرده باشیم، چون روحیه شاد باعث پویایى و خلاقیت مردم مىشود. این 2 مورد تأثیر مستقیمى در هنر، صنعت و تجارت ما دارد.
و اما مشكلات محله خودتان. اگر به 137 زنگ بزنید، از چه چیزى شكایت مىكنید؟
راستش، از دست بعضى از همسایهها شكایت مىكنم كه زبالههایشان را گوشه دیوارها مىگذارند. البته در بعضى محلهها هنوز براى جمع شدن زبالهها هیچ جاى معینى وجود ندارد و مردم زبالههایشان را پشت دیوار حیاط همسایهها مىگذارند. این اتفاق متأسفانه در كوچه ما زیاد مىافتد. یك مسئله دیگرى هم در مورد محله ما وجود دارد. اینكه كوچههاى این منطقه خیلى باریك است و اگر یك ماشین چند لحظه بایستد یا پنچر شود، در عرض چند لحظه ترافیك سنگینى درست مىشود. اما در كل محله آرام و خوبى است. من خیلى دلم براى درختان این محله مىسوزد. اى كاش برنامه آبیارى و سمپاشى درختان این محله را با نظم و پیگیرانه انجام بدهند تا درختان كهنسال این محله خشك نشود و از بین نرود.
كدام محله تهران را بیشتر دوست دارید؟
راستش، من هر جایى را كه بوى ایران بودنش بیشتر باشد بیشتر دوست دارم. كلاً محلههاى بازار و دروازه شمیران، بهارستان و ظهیرالاسلام را خیلى دوست دارم، چون هم قدیمىتر است، هم سنتىتر، مخصوصاً محله سرچشمه و بازار تهران.
معمولاً براى تفریح كجا مىروید؟
هر جا كه فكرش را بكنی، چون به تناسب كارم گردش زیاد مىروم و در واقع تفریح در زندگى من با كار عجین شده.
راستی، الان شما یك برنامه هم در شبكه یك دارید. اسمش چه بود؟
«زیبا... ساده... ایرانی» من این برنامه را با خانوادهام مىسازم. همسرم فیلمبردار كار است و دختر و پسرم هم آن را تدوین مىكنند. در این برنامه ما محلهبهمحله مىگردیم و خانههایى را پیدا مىكنیم كه خیلى شلوغ و درب و داغان است. بعد با همان وسایلى كه توى انبارى آن خانه وجود دارد و دورریختنى است آن خانه را ترمیم مىكنیم. در واقع، با همان وسایل ظاهراً بدون استفاده تغییر و تحولات اساسى در آن خانه ایجاد مىكنیم. در این برنامه سعى مىكنیم انگیزهاى براى زندگى كردن ایجاد كنیم و ثابت كنیم كه خانه حتماً نباید مدرن باشد و با وسایل گران قیمت طراحى شود. با حداقل هزینهها هم مىتوان خانه و محله را زیبا كرد.
شهرت دردسرساز است یا آرامشبخش؟
براى من كه همیشه آرامشبخش بوده. البته نه شهرت، بلكه محبوبیت و محبت مردم.
تا حالا شده دلتان بخواهد توى محلهتان به همراه همسرتان كمى قدم بزنید، اما مردم برایتان دردسر درست كنند و دائم عكس و امضا بگیرند؟
البته ما خوشحال مىشویم و از خدامان است كه مردم تا این حد ما را دوست داشته باشند، اما اصولاً مردم خودشان مىدانند كه مثلاً ما الان آمدهایم قدم بزنیم یا آمدهایم رستوران غذا بخوریم یا مثلاً رفتهایم پارك براى هواخورى. معمولاً در این جور مواقع فقط سلام مىكنند و اظهار لطف مىكنند و مىروند. اما در كل ما باید منت این مردم را بكشیم، چون بالاخره نان همین مردم را مىخوریم.
و یك پاراگراف حرف با شهردار منطقه 3؟
راستش، من هنوز ایشان را زیارت نكردهام، فكر مىكنم اگر یك برنامهاى بگذارند در یك مسجدى یا جشنى یا مراسمى بتوانیم چهره ایشان را ببینیم، خیلى خوب شود. حتى اگر بیایند توى محلهها و در خانهها را بزنند و به مردم بگویند كه من شهردار منطقه شما هستم، خیلى ارتباط صمیمى و صادقانهاى بین ایشان و مردم برقرار مىشود. البته در این بین، خیلى از مشكلات و معضلات محلهها هم حل مىشود. دوست دارم از شهردار همین درخواست را داشته باشم كه به دیدن محلهها بیاید.
سید اقبال واحدى در یك نگاه
بچه كرمانشاه است. اصالتاً اهل سونقور كولیایى است. همانجا به دنیا آمده. روحانىزاده است و هفتمین پدربزرگش تا 7 نسل عقبتر از امیران مكه و مدینه بودهاند. پدرش متولد نجفاشرف است و پدربزرگش متولد قم. این پراكندگى اقلیمى در خانواده واحدى به دلیل اینكه جد اندر جد روحانى بودهاند خیلى طبیعى به نظر مىرسد، چون در دوران گذشته روحانیون در جاى ثابتى ساكن نبودهاند و به دلیل مبارزات سیاسى و كسب علم، به شهرهاى متعدد و اغلب مذهبى سفر مىكردند.
سیداقبال واحدى در 1335 در خانوادهاى متولد مىشود كه زندگىشان با مسائل سیاسى روز جامعه گره خورده بود. عموهاى سیداقبال به نامهاى «سیدعبدالحسین» و «سیدمحمدواحدی» از یاران و همرزمان شهید «نواب صفوی» بودهاند و با او به شهادت رسیدهاند. حتى پدر خود سیداقبال هم درگیر مسائل سیاسى بود و این درگیرىها تأثیر مستقیمى در زندگى شخصىشان گذاشته است. خانواده واحدى در 1337 وقتى سیداقبال 2 ساله بوده، به تهران مىآیند و در یكى از محلههاى قدیمى تهران ساكن مىشوند. در جریان رویدادهاى سال 42 عدهاى ناگهان به خانه آنها مىریزند و پدر سیداقبال را دستگیر مىكنند و مىبرند. هر چند پدر سیداقبال واحدى سال 58 بر اثر عارضه قلبى فوت كرد، مبارزات انقلابى او را نمىتوان در جریان مرگش بىتأثیر دانست.
پدرسیداقبال از سال 1310 مجلهاى بانام «دعوت اسلامی» در كرمانشاه به چاپ مىرساند و در همان سالها به اتفاق علامه «امینی» مشغول ترجمه «الغدیر» بوده است. خلاصه، سیداقبال واحدى در خانوادهاى فرهنگی، مذهبى و سیاسى به دنیا آمده و بزرگ شده است. او از سال 79 به اتفاق خانوادهاش به محله اختیاریه نقل مكان مىكند و بچه محل ما مىشود.
اقبال واحدى را همه مردم ایران با «سفرنامه صبا» مىشناسند، برنامهاى كه خودش طراحى و اجرا كرد و در طول تهیه گزارش از شهرها و شهرستانهاى ایران دیدن كرد و به مرد ایرانگرد معروف شد.
هماكنون خانواده واحدى متشكل است از سیداقبال، همسرش، پسرش «سیدامیرحسین» و دخترش «حنانهسادات» كه هر دو دانشجو هستند، در یك خانه قدیمى 60 ـ 50 ساله در محله اختیاریه زندگى مىكنند؛ یعنى هم زندگی، هم كار.
یاسر شیخلو