الهه سالارى - وقتى عنوان استاد بر روى كسى مىگذارند، خیلى تعریفها در این میان پیدا مىشوند و استاد بودن فقط در مهارت و تكنیكشان خلاصه نمىشود.زمانى مىتوان به كسى استاد گفت كه در كنار مهارت و تكنیك، اجازه دهد دیگران از وجودش استفاده كنند و شاگردان هم فرصت شاگردى كردن برایش را داشته باشند. اما چیزى كه در بین خبرنگاران حوزه فرهنگ و هنر تجربه شده، این است كه اكثر استادان ما در هنرو مخصوصاً هنرهاى سنتی، اهل مصاحبهكردن نیستند. اگر هم مصاحبه كنند یا از ضبط خبرنگارى خوششان نمىآید و یا از عكاس. وقت گرفتن براى مصاحبه هم خودش مكافاتى است و در نهایت هم مىگویند: گفتوگو مىكنیم اما مصاحبه نه! در این میان یكى از كسانى كه جزو استثناءها بود، استاد محمدباقر آقامیرى است. زمانى كه با ایشان تماس گرفتیم تا سوالاتى مثل: چرا نام نقاشى ایرانى از مینیاتور به نگارگرى تغییر یافت و یا اینكه چرا استادانى همانند او در دانشگاههاى هنر ما حضور ندارند و از همه مهمتر چرا هنر و ادب ما نسبت به گذشته نزول كرده است؟استاد با بزرگوارى پذیراى ما شد وبا سعه صدر پاسخگوى سوالاتمان بود.
تا چند سال پیش نقاشى ایرانى را با عنوان مینیاتور مىخواندند . چرا امروز این هنر را با عنوان نگارگرى مىشناسیم؟
بله. از سال 72 سعى كردیم نام این هنر را عوض كنیم. در واقع این نظر را من دادم. چون مینیاتور از زبان فرانسه گرفته شده بود و نقاشى ما اسم بیگانهاى داشت. معناى مینیاتور طبیعت كوچك است و این اسم نمىتوانست وسعت این هنر را نشان دهد و خیلى سطحى بود. اما نگارگری، نگار، نگارستان و نگاره به تمام شعب نقاشى گفته مىشود. یك نقاش نگارگر است. كما اینكه نقاش هم اسم فاعل عربى است. اما نگارگرى كاملاً ایرانى است. در ادبیاتمان از نگارگر، نگارستان و نگار بسیار استفاده شده و نگار معناى دیگرى هم دارد. مخصوصاً نگار ازلی؛ نام دیگر خداوند تبارك و تعالى كه اصلىترین و بزرگترین نگارگران و ذات همه نگارگران ذات خداوندى است كه هستى ما موجودات و انسانها را خلق كرده و ما همه جنبههاى نمادین و سمبلیك براى این قضیه هستیم.
تاریخ نگارگرى ما به چه زمانى برمىگردد؟
برخلاف تصور همه نگارگری، قبل از اسلام در بین ایرانیان رواج داشته و مشهورترین آثار را هم مىتوانید در كتاب ارژنگ مانى ببینید.
مانى كسى بود كه داعیه پیغمبرى داشت و انسانها را به دین خود دعوت مىكرد و چون در آن زمان خواندن و نوشتن بسیار سخت بود و همه این توانایى را نداشتند، او با تصاویر كتاب خودش، انسانها را به سمت خداپرستى دعوت مى كرد. سابقه تاریخى نگارگرى بسیار است. اما عدهاى مىگویند ما از دوران مغول صاحب نقاشى شدهایم. این حرف خیلى جاهلانه است و یا واقعاً نمىدانند یا اینكه عمداً چنین مىگویند. عدهاى هستند كه مىخواهند فرهنگ و هنر این مملكت را زیر سؤال ببرند و مىگویند:مغولها آمدند و به شما هنر را آموزش دادند. آنهایى كه آدمكش بودند به ما فرهنگ و هنر دادند؟ درست است كه با حضور آنها در ایران، هنرمندان چینى كه زیر سلطه مغولها بودند همراه آنها آمدند و خیلى از نقاشان، ا زنقاشى چینى تأثیر گرفتند. اما مىبینیم كه هویت ایرانى را حفظ كرده و آن ظرافت، تفكر و دیدگاههایى كه در هنر ما وجود دارد شما در نقاشى چینى نمىبینید.
یعنى به این دلیل نبود كه ملاك زیبایی، آن زمان چشمهاى بادامى و پوست زرد بود؟ بالاخره هر ملتى براى خودش زیبایىهایى دارد. به قول حافظ«اگر آن ترك شیرازى به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را» تركان سمرقندى هم چشمان بادامى و چهره زرد دارند. پس هر ملت نژادى زیبا و نازیبا دارد. اما به خاطر اینكه حكام از این طایفه بودند تصاویر هم شبیه به آنها بود و اكثر حكومت اروپایى مىبود، تصاویر انسانها با چشمهاى آبى و موى بور به وجود مىآمد. همانطور كه مىبینیم، نگارههایى كه از دوره عثمانى به جاى مانده، چهرهها، چهرههاى مردم آناتولى و بالكان است. در نقاشى ایرانى هم به این نتیجه مىرسیم كه نوع طراحى تصاویر بستگى به حكومت زمان و نفوذ زیادى كه بر روى مكاتب و هنرمندان داشته، بوده است.
شما گفتید در دوران مغول یكسرى عناصر چینى وارد هنر ما شد. دو روایت وجود دارد، نخست مىگویند هنر ما كاملاً متأثر از چین بوده است و در روایت دیگرى مىگوید: این هنر از زمان مانى وجود داشته و هنرمندان ما در دورهاى كه هند دچار بلا (سیل) شده بود به هند رفتند و در آنجا هندىها متأثر از هنر ما شدند. دوباره بعد از سالها همان هنر با تغییراتى به ایران برگشت. فرهنگها در طول تاریخ از یكدیگر تأثیر گرفتهاند و این بصورت دور تسلسل ادامه دارد. سالیان سال است كه مىچرخد و زیبایىاش هم به همین است . غیر از این باشد، حركت، خلاقیت و انرژى به وجود نمىآید. در فرهنگى چیزى را مىبینیم، جذب مىشویم. اگر قدرت، خلاقیت و اندیشه قوى داشته باشیم، همان را ما متحول مىكنیم. نمونهاش از هنرمندان معاصر، پابلو پیكاسو اسپانیایى است. او مجسمه، تندیس و صورتكهایى را مىساخت تحت تأثیر هنر مردم عامى آفریقایى بود و از آنها الهام مىگرفت. اما كارش كاملاً متمایز بود. هر فرهنگى كه قوى و غنىتر باشد، تأثیرش بیشتر است و فرهنگهایى كه ضعیف و نحیف باشند و رشد نكنند همیشه زیر سلطه مىمانند.
همین فرهنگى كه شما مىگویید، الان در نظر بگیرید دوران صفویه كه اوج فرهنگ و هنر ما بود و مسجد شیخلطفالله اصفهان هم نمونه است از نهایت هنر كاشیكارى. به نظر مىرسد مخاطب آن زمان، آنقدر سواد بصرى داشت كه هنرمندش چنین اثرى را خلق مىكرد. چون تا زمانى كه مخاطب مشتاق نباشد، اثرى به وجود نمىآید و این نشان از فرهنگ بالاى مردم آن زمان دارد ولى چه شد كه این هنر افول كرد و ما دیگر چنین اتفاقاتى را نمىبینیم؟
عرض كردم. همهاش به فرهنگ برمىگردد. در دورهاى كه حكومت آن زمان به فرهنگ، هنر و ادب بها داده شود، آن جامعه در تمام جهان رشد خواهد كرد. اما اگر آن جامعه از اندیشه و تفكر دور بماند و به دنبال آن نباشد، مسلماً دوران نزول آن فرهنگ است.
خب، پس خود هنرمند چه جایگاهى دارد؟ یعنى اگر اجتماع این بها را به او نداد، او هم باید یك گوشه بنشیند و كارى نكند؟ ببینید هنرمند قطرهاى از دریاى خروشان است. اگر فضا، جامعه و محیط مناسب نباشد یك هنرمند نمىتواند كارى كند. او هم فنا مىشود و نادیده قرار مىگیرد.
توجه كنید كه اوایل دوره صفویه اوج هنرماست و بعد از آن این اتفاق نیفتاد. اگر شاه و حاكمى روى كار مىآمد كه به هنر علاقه داشت، این هنرها هم رشد مىكردند. اما اگر حاكم بىكفایت بىادب و دور از فرهنگ روى كار مىآمد دیگر مسائل فرهنگی، هنرى و ادبى مد نظرش نبود. از اواسط دوره صفویه حاكمان بىكفایتى روى كار آمدند و نمونهاش شاهسلطانحسین است. اگر همیشه مدیران یك كشور به مسائل علمی، ادبى و فرهنگى بها دهند آن ملت رشد خواهد كرد و در طول تاریخ این مسئله همیشه دیده شده است.
پیرو صحبتهاى شما، الان نمونههایى داریم مثل شاهنامه شاه تهماسب یا شاهنامه بایسنقرى كه علاقه پادشاه به هنر را نشان مىدهد. بله بایسنقر میرزا خودش یك ثلثنویس ماهر بوده و نمونه صفحات قرآنى كه او نوشته در موزه آستان قدس رضوى نگهدارى مىشود و بسیار ارزشمند است.
نقاشى ما هم از دوره صفویه (مكتب اصفهان) تنزل مىكند و با حضور پرتقالىها، هلندىها و انگلیسىها در ایران و همراهشان آمدن تابلوهاى رنگ روغن و چاپهاى دستی، باسمهها و وسایل تزئینی، خود به خود مردم ما را به سمت آنها جذب كردند. چون براى آنها تازگى داشت و همین باعث شد كه در آن دوره فرهنگ و ادب ما چیز چشمگیرى نداشته باشد. بعد از آن دوران افشاریه بود كه نادرشاه هم یك آدم جنگجو بود و همیشه سوار بر اسب كه در جنگها حضور داشت و فرصت كاخدارى و اینكه یكسرى شاعر و هنرمند را دور و بر خودش جمع كند كه مدحش را بگویند، نداشت. همین جنگها هم باعث شد كه ما چیزى از هنر در آن دوران نداشته باشیم. دورهاى كه اروپا در حال حركت است. از حدود 1450 میلادى را در نظر بگیرید، رنسانس از ایتالیا شروع شده بود و به كشورهایى مثل آلمان، فرانسه، انگلیس و كشورهاى دیگر سرایت كرد و همهشان در حال رشد بودند. اما در ایران، دوره قاجاریه، شاهزادگان، نقاشان و مذهبین را دور خودشان جمع كرده بودند تا خودشان را به رخ حاكمان ولایتهاى دیگر بكشند و خود را صاحب آثار لوكس و خوب نشان دهند. البته پرترههایى كه از آنها ساخته شد یك نوع غلطسازى بود و از لحاظ آناتومى ایراد داشت. نقاشان سعى مى كردند از ابزار و مصالح اروپایى استفاده كنند اما هنوز تفكر نقاشى ایرانى در ذهنشان باقى مانده بود.
این قدرت طراحى كه شما مىگویید به نظرتان در دوران صفویه هم اینطور نبود؟مانند آثار رضاعباسی، درست است كه طرحهاى او ظرافت بىنظیرى دارد. اما آیا واقعاً طراحى به صورت واقعگرایانه را مىتوانسته انجام دهد؟اگر اینطور بوده پس چرا ما نقاشى را نمىبینیم تا دوره اى كه محمدزمان به اروپا مىرود و بعد از آن نقاشان به دو دسته سنتى و فرنگىمآب تقسیم مىشوند؟
دقیقاً همینطور است. كشورهاى همسایهمان را ببینید. هنرشان متأثر از ما بوده و ما به آنها خوراك مىدادیم. ولى در اروپا كه اینطور نبوده همهشان صاحب خلاقیت بودند و ابتكار داشتند. وقتى ما دچار ركود شدیم دیگر نوآورى به وجود نیامد. به طور مثال هندوستان متأثر از هنر ماست. اصلاً زبان ادبىشان فارسى است. در زمان همایون و بعد از او كه همزمان با شاه تهماسب است، هنرمندان ایرانى به هند مىروند و مكتب هنرى مغول در هند به دلیل حضور هنرمندان تواناى ایران در آنجا به وجود آمد. اما بعد از آن چون ما نتوانستیم با زمان پیش برویم و با مسائلى كه در اروپا به وجود آمد ارتباط برقرار كنیم، رشد نكردیم.
اروپایىها رشد كردند و آمدند تفكرات و فرهنگ و اقتصادشان را اشاعه دادند. آنها قدرت نظامى هم داشتند و این قضیه به ما تحمیل شد. در آن زمان ما از لحاظ نظامى هم بسیار ضعیف بودیم و مىدانید كه افغانستان، آذربایجان، قسمتى از عراق و خیلى از بخشهاى دیگر را از دست دادیم و همه چیز پابهپاى هم تنزل داشتند. چه در مسائل اقتصادى ، صنعتی، سیاسى و چه در ادبى و هنرى. همه اینها باعث شد تا ما نتوانیم با دنیا پیش رویم.
شما در گفتههایتان هنر و ادب را كنار هم مىآورید. آیا این دو نشان از پیوستگى آنها دارد. البته در نگارههایى كه به جاى مانده تابع بودن نگارگر از شعر و ادب به خوبى مشهود است و در نمونههاى بسیارى یك بیت شعر در تصاویر دیده مىشود به نظر من به همین دلیل است كه فضاى تصاویر همیشه بهار است با مضامین عاشقانه . درست است؟ بله ببینید. ادبیات همیشه نقش مهمى داشته و الان هم همینطور است ولى در حد و حدود گذشتهها نیست. در نظر بگیرید، وقتى یك طفل متولد مىشود با صداى مادرش آشنا مىشود، با لالایى او آرام مىشود و به خواب مى رود. این لالایىها ادبیات ویژهاى هستند. جملات و حرفهاى بسیار زیبایى كه در گوش او جاى مىگیرند و در ذهن او حك مىشوند. وقتى بزرگ مىشود همه اینها در ذهن بچه نقش بازى مىكند و تأثیرات آن در بزرگسالى مشخص مىشود. پس ما خود به خود با ادبیات بزرگ مىشویم. این حرف كه ادبیات باید كنار رود جاهلانه است. صوت و كلام راحتترین وسیله ارتباط و انتقال احساسات انسانها بوده. دور شدن از ادبیات باعث تنزل مىشود. اگر یك هنرمند ادبیات نداند، مطالعه نداشته باشد، پژوهش و تحقیق نكند، در كار هنرىاش هم موفق نخواهدبود. هنرمند باید بگردد، بكاود، با شخصیتهاى بزرگ بنشیند و مطلب پیدا كند. اگر این كار را كرد، مىشود نقاشى با دید وسیع، موزیسینى با احساسات و تفكرات قوی، نویسندهاى با دید وسیع. اینها باعث مىشود هنرمند رشد كند. اگر هنرمندى و داراى احساسات، براى خودت هستى و شاید دیگران را راضى نكنى اما اگر تفكر و اندیشه هم در كنارش داشته باشى هنرت با مخاطب ارتباط برقرار مىكند.
اما استاد، الان این اتفاق نمىافتد و هنرمند صرفاً به داشتههاى خودش بسنده مىكند.
متأسفانه درست است. بازارى كه امروز بهوجود آمده براى فرار از اندیشیدن و علماندوزى است. كار را راحت مىكنند و مىگویند نقاشى ارتباطى با ادبیات ندارد. در صورتى كه ادبیات پایه است. ادبیات ستون و آرماتوربندى یك هنر است.
اگر شما این را داشته باشی، موفق مىشوى. مثل ورزش. اگر شما دونده هستی، باید بدنسازى هم انجام دهى. یا اگر مىخواهى موزیسین شوی، باید موسیقى ملل را گوش دهى. موسیقى اقوام و محلهاى مختلف را بشناسى. راجع به فرهنگهایشان مطالعه كنى. تا ریزشان را بخوانى كه چه بود و به كجا رسید؟ ما مىخواهیم سواد نداشته باشیم، براى توجیه مىگوییم چه ربطى به ادبیات دارد. شما اشعار مولانا را مىخوانى لذت مىبرى. حافظ مىخوانى منقلب مىشوى. نظامى مىخوانى پند و اندرز مىگیرى. همه اینها گوشه ذهن شما جمع مىشود و زمانى كه بخواهى یك اثر هنرى خلق كنى به مددت مىآیند. اما الان خیلى فضاهاى پیشپا افتاده و سطحى ارائه مىشوند. حالا شما مىخواهى نقاش و نگارگر سبك امپرسیونیست یا یك انتزاعىگرا شوی، اگر تفكر پشت آثارت نباشد به دل نمىنشیند. كارهایى كه ماندگار شدند، كارهایى است كه قانونمند بوده، تفكر داشته، زمینههاى علمى و ادبى بالایى داشته و شخص با كمك از احساساتش این اثر را به وجود آورده است و ماندگار شده. ادبیات ما پشتوانه اكثر هنرهاى ماست.
ما هنوز همان ادبیات را داریم. اشعار مولانا و حافظ هنوز هم هستند و حرف شما را قبول دارم كه هنر تابع ادبیاتمان بوده . اما این روند همان جا دچار یك ایست شده و اتفاق جدید دیگرى نیفتاده . درست است مولانا براى الان نیست. ما الان دچار ركودیم. فكرش را كنید، 400سال پیش استادانى مثل آقامیرك، بهزاد، سلطان محمد، شیخ محمد و استادان بزرگ دیگرى داشتیم و الان دیگر آنها را نداریم. آن دوره كه انسانهاى بزرگ و توانایى كه در دل اروپا ظهور پیدا كردند، مثل لئوناردو داوینچی، میكلآنژ، بوتیچلى و... آثار بدیعى به وجود آوردند كه با تفكر عقلگرایانه و مادى بود. اما این طرف در شرق و در ایران هنرمندانى پیدا مىشوند مثل كمالالدین بهزاد كه در آن زمان دنیاى تجرید در نقاشى را ارائه مىدهند. یعنى از دنیاى سه بعدى مادى بیرون مىآیند. تازه الان همه به این نتیجه رسیدهاند و مىگویند باید به این صورت كار كرد . آنها 450 تا 500 سال پیش این كار را كردند. ببینید چه اندیشه قوى پشت این كار بوده.
پس اگر ما این پشتوانه قوى را داریم، چرا اتفاق جدیدى در هنرمان نمىافتد؟ مثلاً كسى مثل ماتیس یا دیوید هاكنى كه نه هنر ما را مىشناسند و نه ادبیاتمان را، ولى به این خوبى از آن استفاده مىكنند و كار جدیدى به ظهور مىرسانند؟ آنها هنر ما را مىفهمند. درست است كه به اندازه یك ایرانى حافظ را درك نمىكنند اما این الهام را از هنر ما گرفتهاند. مسئله این است كه ما در بحران هویت به سر مىبریم و دچار خودباختگى شدهایم. به ما تلقین شده كه نمىتوانیم. متأسفانه از زمانى كه دانشگاههاى هنرى تأسیس شده، عمداً یا سهواً آنقدر اشاعه فرمهاى مدرن را كردهاند كه دانشجو خجالت مىكشد بگوید من مىتوانم نگارگرى كنم. همه چیز با اسم مدرن گولزننده شده است. اما اگر این مدرن جذاب، پرمحتوا و متفكرانه باشد، همه دنبالش مىروند. به شرطى كه نوآورى كنند. نوآورى این نیست كه ویران كنى و چیزى را اشاعه دهى كه هیچ نمىتواند با بیننده ارتباط برقرار كند. چون تفكر قانونمندى در آن وجود ندارد تا بتوان دیدگاه هنرمند را در آن پیدا كرد. امروزه در هنر انتزاعى مخصوصاً اكسپرسیون انتزاعى كه بسیار رواج پیدا كرده، تفكر و اندیشه، فضاهاى ملى مذهبی، فرم و محتوا و فضاى عرفانى حذف شده. این چه هنریست؟
فكر نمىكنید، عدم قدرت و توانایى برخى باعث شده تا سراغ این گونه توجیهات بروند؟
ببینید، رم كه بودم. دانشجوهاى هنر بسیارى آمدند به دیدن نمایشگاهم آمدند. یكسرى از آنها براى دانشگاهى بودند به نام كالج طراحى و ضرب سكه. یعنى سكه اروپا در آنجا طراحى و ضرب مىشد. رئیس آنجا من را براى بازدید از كالج دعوت كرد. وارد یكى از كلاسها كه شدم، طراحىهاى بسیار قوى دیدم. چیزى كه در دانشگاههاى ما وجود ندارد. در دانشكدههاى ما فقط یك زغال به دست دانشجو مىدهند و مىگویند طراحى كن! بدون تفكر. آنها نمىدانند با زغال چگونه باید كار كنند و كجا باید از آن استفاده كنند. در آنجا طراحى بسیار قوى از بدن و طبیعت انجام داده بودند. در حالى كه آنها كارهاى نویى انجام مىدهند، اما طراحى پایه را فراموش نكردهاند و وقتشان را روى طراحى اصلى مىگذارند و بعد از آن شروع به طراحى سكه مىكنند. حالا همان دانشجویان آنقدر شیفته هنر ایرانى شدند كه درخواست كردند 3 روز تدریس و كارگاه عملى نقوش ایرانى برایشان برگزار كنم. آنها این هنر را مىفهمند. اما در دانشگاههاى ما هنوز دستور زبان نقاشى را به دانشجو آموزش نمىدهند.
چرا این اتفاق در دانشگاههاى ما افتاد؟
به این دلیل كه شیوه برنامهریزى و تدریس غلط است و اكثر افرادى كه بعنوان استاد در آنجا تدریس مىكنند خودشان هنوز نیاز به آموختن دارند. آنها نه ریتم را مىشناسند و نه طراحى بلدند. فقط سر كلاسها حرف مىزنند. عمل وجود ندارد. اگر بلد هستند، جلو دانشجو بنشینند، قلم به دست بگیرند و كار كنند.
دانشجو با همین حال لیسانس و فوق لیسانس هنر مىگیرد. اما رنگ، فرم و تركیببندى نمىداند چیست؟ از دانشگاه كه فارغالتحصیل مىشود خدا را هم بنده نیست. اما در هنرهاى ایرانى وقتى استادان كار مىكردند، آنچنان هنر، ادب و احترام وجود داشت. تفكرات اسلامى رواج داشت، جایى كه استادان خودشان را مولانا خطاب مىكردند. اما الان دانشجو استاد را قبول ندارد. چون استاد كارى نمىكند كه دانشجو قبولش كند. فقط حرف مىزند. دانشجو هم مىفهمد كه استاد چیزى ندارد. براى همین او از دانشگاه و كلاس بیزار است. آقایانى هم كه بعنوان استادى مىرسند، فقط دم از مدرنیته و كارهاى خودشان مىزنند و فقط مىگویند من منم. همه بیایند سمت من. مخالف كارهاى مدرن نیستم. تحصیلاتم در این زمینه بود. در دانشگاه هنرهاى زیباى انگلیس نقاشى خواندم. در دانشگاه هنر خودمان لیسانس، دانشگاه هنرهاى زیباى تهران فوقلیسانس گرافیك و درجه دكترا را از شوراى عالى فرهنگى گرفتهام و بیش از 50 نمایشگاه خارجى داشتهام.
پس شما چرا وارد بافت دانشگاهى نمىشوید؟
ما را راه نمىدهند. وزارت علوم و كسانى كه در آنجا برنامهریزى مىكنند همهشان به فرهنگ و هنر این مملكت خیانت مىكنند. پوچگرایى را با عنوان اندیشههاى نو رواج دادهاند. همه ستونها را قطع كردهاند. هیچ پایه و ریشهاى نداریم. یكسرى پایه گچى گذاشتهاند و با یك تنه همهشان ویران مىشوند. دلشان را به آنها خوش كردهاند. آن وقت مىخواهیم سقف رویش بماند. حالا رم را ببینید. وارد این شهر كه مىشوید همهاش شده موزه، شهرى كه آثار 3 هزار سال پیششان را نگه داشتهاند.
مساجدمان را در نظر بگیرید. همان مسجد شیخلطفالله كه جواهرى است در جهان. ما آن معمارى را داشتهایم اما الان این معمارى درب و داغان را داریم. ما این پشتوانه قوى را داریم اما آن را رها كردهایم و چسبیدیم به فرهنگهاى دیگران. چرا خودمان را تقویت نكنیم؟
شاید این خودباختگى به این دلیل باشد كه هنر سنتى ما مثل نگارگری، خوشنویسى و موسیقى اصلىمان، آنقدر سخت هستند و احتیاج به تمرین و ریاضت دارند كه جوانها به دنبالش نمىروند؟ نه، اینها نیست. ما اگر یك دانشگاه در زمینه هنرهاى ملى خودمان داشته باشیم این اتفاقها نمىافتد. من چندبار پیشنهاد دادم. با آقایانى كه در رأس هستند جلساتى گذاشتیم و خواهش كردم و گفتم ما كه دانشكدههایى با عنوان علوم قرآنى داریم. بیایید دانشكدهاى هم براى هنرهاى قرآنى تأسیس كنید. حالا كه همه كشورهاى اسلامى متأثر از هنر ما هستند چرا دانشكده هنر ملى نداشته باشیم؟ شاید نمىخواهند چنین مكانهایى بوجود بیاید. ما زمان را از دست دادیم. الان در موسیقی، دانشگاه درست و حسابى نداریم و موسیقى ارزشمند ما اشاعه پیدا نمىكند. وقتى صدا و سیما به جاى ساز و هنرمند یك دسته گل پخش مىكند، جوان اینها را مىبیند و زمانى كه شبكههاى خارجى را تماشا مىكند كه یك نفر گیتار به دست گرفته و هزاران نفر هم به تماشایش ایستادهاند، فكر مىكند آن درست است. ما خودمان با دست خودمان تیشه به ریشه خودمان مىزنیم.
الان هم كه طى یكى دو دهه اخیر ذائقهها تغییر كرده و مثلاً در موسیقى مىگویند: چرا باید درآمد و پیش درآمد زد؟
درآمد، پیش درآمد، ردیف و گوشه مثل دستور زبان است. وقتى اینها را خوب بدانى و هر كدام از آنها را درست به كار ببندى روى آنها مانور دهى هنر بدیعى بوجود مىآید. یا مگر ما چند تا حروف الفبا داریم كه با استفاده از آنها مثنوىمعنوى بوجود آمد؟
حالا با همه این تفاسیر و اتفاقاتى كه افتاده، هنرمند رابطه اجتماعىاش با مردم كمرنگ شده و حیات اجتماعى هنر روز به روز پایین مىآید. مثلاً یك فیلم در حال اكران اگر مخاطب نداشته باشد به این معناست كه حیات اجتماعى ندارد. یا اگر شما را مقایسه كنیم با استادان موسیقى مثل لطفى و شجریان، اگر آنها كارى ارائه دهند یك اتفاق است اما چرا در هنرهاى سنتى و تجسمى اگر اتفاقى بیفتد هیچكس متوجه نمىشود. به نظر شما كدام كانال ارتباطى قطع است؟ فضاى الان ما تحت تأثیر مسائل سیاسى و مشكلات اقتصادى واقع شده و البته كمكارىهایى هم در زمینه فرهنگ و هنر مىشود و باعث شد ما دور بیفتیم.
هستند كسانى كه با عشق كار مىكنند اما فقط خصوصى است. مردم ما كمتر با این هنر در ارتباطند. كمرنگ شدن رابطه، دیدگاهها را هم ضعیف مىكند و دانستن و درك آن هنر برایشان ثقیل و مشكل مىشود و یا اصلاً نمىتوانند ارتباط برقرار كنند. یكى از زیبایىها و خصائص هنر، خوب دیدن، خوب شنیدن و خوب اندیشیدن است. زمانى كه اینها از بین بروند چشمان خوب نمىبیند. راحت مىگذرند و خیلى چیزها كه از لحاظ هنرى بىنظیر هستند به چشم نمىآیند.
گفتید دلیل حضور نداشتنتان با مسائل سیاسى ارتباط داشته و فكر مىكنم منظورتان سیاست برخورد بوده. ولى مگر یك نگارگر در رده بالا مثل شما، كار سیاسى مىكند و یا سنگى بر سر راه كسى مىاندازد؟ وقتى همه چیز تحتالشعاع مسائل سیاسى قرار مىگیرد. مثل انرژى هستهای، نفت، مقابله با ابرقدرتها و تنگناهایى كه وجود دارد همه فكرها به آن سمت مىرود و كسانى كه متولى فرهنگ و هنر هستند، آنها هم در آن سو كار مىكنند و مسائل فرهنگى نادیده گرفته مىشود. اما اگر فرهنگ را نسج دادیم به اشاعه آن پرداختیم و همهاش مسائل سیاسى را خوب كنترل كردیم، صدمه نخواهیم خورد. اما اگر جلوى یك جهت را سد كنیم حتماً فرو مىریزد.
ولى در همین مسائلى كه شما مىگویید، سینمایىها فیلم مىسازند و یا بعضى موزیسینها آهنگ. تحت همین شرایط روز اجتماعى. اما هنرمندان تجسمی، حركتشان در روند اجتماعى كندتر است و در متن این روند نیستند و به كار خودشان مىپردازند؟
حرف شما را قبول دارم. اما در هنر نوع ارائه خیلى مهم است. در موسیقى آهنگ پخش مىشود. سینما، فیلم اكران مىشود. اما یك كار تجسمى كه هنرمند براى آن زحمت كشیده چطور باید دیده شود؟ آیا صدا و سیما از آن برنامه مىسازد؟ یا سازمانهاى مربوطه آن اثر را در تیراژ بالا چاپ مىكنند؟ مگر اینكه یك اثرى باشد كه همه را منقلب كند و آن هم كم اتفاق مىافتد. كارهاى ارزشمند هنرى باید حمایت شوند و باید براى آنها سوبسید داد و توزیعش كرد.
بالاخره شما به عنوان یك بزرگ در این هنر، برخوردتان با موضوعات اجتماعى چیست؟ منظورم مسائل سیاسى نیست. مثلاً تابلوى عصر عاشوراى استاد فرشچیان در راستاى اهداف اجتماعى خلق شده. اگر بخواهم بیشتر توضیح دهم این است كه مردم ما فكر مىكنند نقاشان ما یك گوشه براى خودشان پیدا كردهاند و به كار خودشان مىرسند و انگار از بیرون اطلاعى ندارند.
بله. این یك واقعیت است. من حرف شما را تأیید مىكنم. ما این نقیصه را داریم. ولى باید ببینید چه كسانى این كارها را مىكنند. اكثر آن نقاشها دچار مشكلات روحى روانى و مسائل اجتماعى هستند و مىگویند؛ حالا بیاییم به نقاشى بپردازیم تا به آرامش برسیم. در جامعه ما افسردگى بسیار است و ما باید با برنامههاى فرهنگى و هنرى این مشكلات را كم كنیم. این توقعات را باید از كسانى داشته باشیم كه ادعاى علمدارى در هنر را دارند و خودشان را صاحب قلم و شیوه مىدانند. باید از آنها سؤال كرد كه چرا با جامعه پیش نرفتید؟ اما خیلىها هم كار كردهاند. مثلاً خود من با موضوعات اجتماعى خیلى كار كردم. اما اكثر آنها را نتوانستم چاپ كنم چون جایى نیست تا اینها را حمایت كند. اگر من نوعى حمایت شوم و آن وزارتخانهاى كه متولى این قضیه است ما را تحت نظر خود بگیرد و به امید خدا رها نكند، كارهاى زیبایى به دست مىآید. یك نمونهاش را به شما مىگویم: ناشرى پیدا مىشود به نام پیك فرهنگ و بدون اجازه من كارم را چاپ مىكند. وقتى تماس مىگیرم كه چرا این كار را كردهای؟ مىگوید: خوب كارى كردهام و هر كارى از دستت برمىآید برو انجام ده. وزارت ارشاد باید ادارهاى در نظر بگیرد تا من هنرمند بروم آنجا و استمداد بخواهم. بانگى بزنم كه به من ظلم شده، من اگر خودم تنها به دنبال دادخواهى بروم هم فضاى هنر آلوده مىشود و هم هنرمندان خدشهدار مىشوند. اصلاً در شأن من نیست دنبال این مسائل بروم. پس یك جایى باید از من حمایت كند؟ اما جایى نیست.
شمایى كه اینقدر سختى كشیدید، چرا ایران ماندید؟ بالاخره مهاجرت هنرمندان از كشور بسیار دردمندتر است والبته آنجا بیشتر به شما بها داده مىشود.
حرف شما درست، اما من ایران را با همه مسائلى كه برایم پیش مىآید دوست دارم.من به تاریخ و فرهنگ ایران عشق مىورزم. خیلى جاها هم بودند كه دعوتم كردند. ادعایى نمىكنم وهمه دعوتنامههایم هم وجود دارند كه از من خواستند در دانشگاههاى معتبر جهان تدریس كنم، مثل امریكا و كانادا. اما دلم اینجاست.
به نظر من همه آنهایى كه كار خوب انجام مىدهند نسبت به بقیه منتقدتر هم هستند. براى همین فكر مىكنم كه چرا آدم باید در این شرایط بماند. كه شما گفتید: من كشورم را دوست دارم.
كویر و طبیعت ایران را دوست دارم. گل و بوتههایى كه از كنار یك سنگ بیرون زده را با همه جنگلها و طبیعت سرسبز اروپا عوض نمىكنم چون اینجا حسى به من مىدهد كه آنجا نیست. مساجدمان را ببینید، كاشىكاریشان را توجه كنید، خلاقیتى كه در آنهاست كجاى دنیا آن را مىتوانیم پیدا كنیم؟ مثلاً كلیساهاى رم، با همه زیبایىشان آن حسى را كه از یك مسجد مىگیریم ندارند. مگر من دنبال سنگ و آجر و اتومبیل هستم؟ من به دنبال احساس، محبت و عشق مىگردم. من روشم این است و از كاركردن در اینجا لذت مىبرم.