احمدرضا حجارزاده - شاهنامه یكى از چند میراث كهن ما ایرانیان است كه در طول تاریخ، افراد بسیارى براى حفظ و اشاعه آن زحمت فراوان كشیده اند تا این گنجینه ارزشمند، سینه به سینه، نقل به نقل از حكیم ابوالقاسم فردوسى به نیاكان ما و از نیاكانمان به ما برسد و امروز همچنان از خوانش مجدد آن، تاریخ این زاد و بوم را مایه عبرت خود و آیندگان كنیم. یكى از هنرهایى كه باعث پایدارى و معرفى این اثر گوهربار است، هنر نقالى است كه شیفتگان بسیارى را مجذوب خود كرده است. چه افراد بسیارى كه به عشق هنر نقالى وارد گود شاهنامه شدند و حالا امروز خود یكى از مریدان این میراث مقدس و تاریخىاند. اما در مورد «فاطمه حبیبىزاد» عكس این قضیه روى داده است. او به عشق و علاقه ادبیات كهن و براى آشنایى با فردوسى پا پیش گذاشت اما چنان شیفته زبان و مفهوم شاهنامه شد كه به برخوانى آن رو آورد و هم اینك یكى از مهمترین نقالان شاهنامهخوان ایران زمین است. ولى از این مقام مهمتر آنكه او نخستین زنى است كه به وادى نقالى پاى نهاده و بدین سبب به نام «گُردآفرید» ـ یكى از زنان دلیر شاهنامه ـ شهره گشته است. با این نقال زن، ساعتى از شاهنامه گفتیم و از فراز و فرودهاى نقال و نقالى و وضعیت امروز شاهنامهخوانى. حبیبىزاد این روزها براى بازى در یك فیلم تلویزیونى به سفارش شبكه یك در دامغان به سر مىبرد. این فیلم حال و هوایى فولكلور دارد و حبیبىزاد در آن نقش مادرى را ایفا مىكند كه با پسرش مشكلاتى خواهد داشت. در ضمن، علاقهمندانى كه مىخواهند اطلاعات كاملترى از این زن هنرمند در اختیار داشته باشند، مىتوانند به آدرس www.gordafareed.blogfa.com مراجعه كنند. در آغاز خواهش مىكنم خودتان را به اختصار معرفى كنید. فاطمه حبیبىزاد هستم، مشهور به «گردآفرید». متولد بهمن ماه 1355 در اهواز. تحصیلاتم كارشناسى موزه است و فارغالتحصیل میراث فرهنگى هستم. كار در حوزه شاهنامه و نقالى را چه مدت است دنبال مىكنید؟ الان دیگر نزدیك به 8 سال است كه در عرصه شاهنامه و بهویژه نقالی، تحقیق و پژوهش و اجرا و تدریس مىكنم. البته تدریس را 6 سال است پیگیرم و اولین بار هم به دعوت استاد «جمشید مشایخی» براى تدریس این رشته، كارم را شروع كردم. چون ایشان معتقد بودند نقالى مادر نمایشهاست و كسانى كه حتى مىخواهند بازیگر سینما بشوند، باید این رشته را بدانند. در هر حال از همان ابتدا پژوهشهایم را در سطح ایران و به دو شكل پژوهش میدانى و پژوهش كتابخانهاى شروع كردم. تدریس را از كجا شروع كردید؟ نخستین بار در مدرسه سینمایى «آیدا» بود به مدیریت «فروغ مقدم». بچههایى كه به نیت هنرپیشهشدن مىآمدند، نقالى هم جزو واحدهاى درسىشان بود. بعدها در مؤسسات دیگرى هم بودم. از جمله مؤسسه سینمایى «ركسانا»، مدرسه موسیقى «وداء» به سرپرستى «پشنگ كامكار» و «سودابه سالم». آنجا بچههایى كه موسیقى كار مىكردند، ضمن آن شاهنامه را هم یاد مىگرفتند. جالب است كه در دانشگاه هنرهاى زیبا هم، گروه تئاتر عروسكى و طراحى صحنه، این رشته درسى را داشتند. تدریس شما در مدرسه سینمایى آیدا همچنان برقرار است؟ بله. همچنان هست. الان پایه ثابت و پاتوق من آنجاست. خیلى جاها رفتم كه كار و فعالیتهایشان عوض شد یا در برنامههایشان وقفه افتاد. اما آیدا تا امروز ادامه دارد. واحد درسى شما دقیقاً كدام است؟ نقالى یا شاهنامهخوانی؟! نقالى. الان دیگر نقالى را هم بهطور مستقل كلاس گذاشتهاند چون متقاضى پیدا كرده اما در طول این زمان، هر ترم بچههایى كه مىآیند بازیگر شوند، تعزیه، روحوضى و نقالى را جزو واحدهاى درسى برمىدارند. یعنى باید به شكل عملى بلد باشند نه فقط تئورى. در دانشگاه هنرهاى زیبا مىدیدم متأسفانه همین واحدها را تئورى درس مىدادند كه بعداً به همت «هما جدیكار» و «مهتاب نصیرپور» نقالى به شكل عملى وارد درس بچهها شد. در مدرسه آیدا با توجه به محدودیت زمان و اینكه رشته اصلى هنرجوها، آكتورى سینماست من با نقالى كمك مىكنم كه ابزار و كمكى باشد براى اعتماد به نفس، روحیه، قدرت تصور و تجسم، فن بیان، حافظه و بهویژه ، به ویژه، به ویژه بداهه. نقالى خیلى به بداهه بازیگر كمك مىكند. عموم كسانى كه دل به این كار دادند همه از نظر بداهه، خیلى قوى هستند و هنرمندان مطرحى هم شدهاند در سینما و تلویزیون. این بداهه كه به آن اشاره دارید، چقدر دست نقال را باز مىگذارد كه از فضاى شاهنامه و ابیات آن دور شود و به خلاقیت خود متكى باشد؟ یعنى دقیقاً در چه مواقعى به كار نقال مىآید؟ خلاقیت یك طرف قضیه است و از طرفى دیگر امكان دارد نقال بیت را فراموش كند ولى در لحظه و بدون هیچگونه ترس و استرسى جایگزین مىكند. این مشكل است. یعنى وقتى شما دارید از حفظ شاهنامهخوانى مىكنید، اگر یادتان برود، ممكن است دچار ترس و تشویش شوید یا حتى در تئاتر وقتى دیالوگى مىگویید...! این هنرجوها الان در سخنورى متبحرند. یعنى مثلاً مىروند دفاتر سینمایى تست بدهند، وقتى به آنها گفته مىشود براى ما بازى كن،سریع بلند مىشوند بداهه از شاهنامه اجرا مىكنند و اصلاً ردخور ندارد، همه قبول مىشوند، در كارهاى بزرگ با كارگردانهاى بزرگ. یادم مىآید «فاطمه غلامی» هم با همین ترفند براى بازى در سریال «او یك فرشته بود» انتخاب شد. بله. الان دیگر سیاستش همین است. دختر و پسرهاى دیگر هم به همین ترتیب. من چند تا از شاگردانم (پسر) را مىشناسم كه مىبینم در سینما بازى مىكنند. همین فاطمه غلامی، ببینید الان در فیلم «مسعود كیمیایی» (رئیس) نقالى كرده است. این هنر به شما قدرت مىدهد، روحیه مىدهد. شما اگر مطلبى را فراموش كنید مىتوانید بداهه خلق كنید! فكر مىكنید این قدرت بداههپردازى نقال یا بازیگر از كجا نشئت مىگیرد؟ آیا به خاطر آن مفهوم واژهها و ابیات شاهنامه است یا ریتم و نوع حفظ كردن شاهنامه باعث این اتفاق مىشود یا اصلاً این خاصیت شاهنامه است و در آن حتماً چیزى هست كه سبب این رویداد مىشود. بله. یك چیزى هست، یك اعجاز. من به اعجاز شاهنامه اعتقاد دارم، به معجزه كلام هم اعتقاد دارم. این معجزه كلام در شاهنامه هست و قدرت خاصى دارد. ضمن اینكه شاهنامه در خون ماست. آنچه از تاریخ ما آورده، از تمدن ما آورده، از جنگاوری، آیینهاى رزمى و بزمى و شیوه معیشت زندگى ایرانیان، با اینها ناخودآگاه خون مىجوشد. آنهایى كه دل مىبندند و علاقهمندند خیلى سریع با مفاهیمش ارتباط برقرار مىكنند، حفظ مىكنند. یكى دیگر از كمكهاى شاهنامه، تقویت حافظه است. وقتى شما تمرین مىكنید اعتماد به نفست را بالا مىبرد. یعنى من شاگردانى داشتم كه در جلسات اول روحیه ندارند، خیلى شرم مىكنند و خجالتىاند. ولى در جلسات بعد بلند مىشوند و مىآیند. من مىگویم ضرورتى ندارد آنچه را من بطور كامل گفتم شما بگویید. فقط بیا در یك خط بگو ولى راحت باش. همان «بنام خداوند جان و خرد» را بگویى كافیست. بیا ببینیم به كجا مىرسى. تا هر جا آمدى خوب است، هر جا هم كه دیدى نمىتوانى تمامش كن و بالاخره با ترس و لرز مىآیند ولى در نهایت اجرا را مىروند. یعنى شروع مىكنند به حركت كردن، بازى درآوردن و... من این تجربه را داشتم كه شاهنامه به روحیه خیلى كمك مىكند. یعنى خجالتىترین و ضعیفترین آدمها را دیدهام كه آمدهاند وسط و اجرا كردهاند. در خود شما این علاقه به شاهنامه و ارتباط گرفتن با آن از كجا شروع شد؟ یعنى چرا از میان انواع ادبیات كهن و كلاسیك و مدرن و غیره، سراغ شاهنامه آمدید؟ البته علاقه به ادبیات كهن و متون و تاریخ باستان برمىگردد به دوران كودكى من. یعنى از آن زمان شما شاهنامه را مىخواندید و فن نقالى را دنبال مىكردید؟ نه. نقالى را نه. من نقالى را اصلاً نمىشناختم. ولى تاریخ را چرا. چون از چهار سالگى سواد داشتم، سواد قرآنى و خیلى راحت مىتوانستم بخوانم. ولى در دوران دبستان چون مادرم به كتابهاى تاریخى علاقه داشت و مىخواند براى ما هم تهیه مىكرد و من هم مىخواندم. آن موقع معمولاً چه كتابهایى مىخواندید؟یادتان هست؟ كوروش كبیر و داریوش و... حتى كتابهایى كه در قالب رمان به تاریخ هخامنشیان و ساسانیان و اشكانیان مربوط مىشد را مىخواندم؛ آن دلاورىها و جنگاورىها و داستانهاى حماسى. حتى «قصههاى خوب براى بچههاى خوب» (مهدى آذریزدى) را، من با اینها بزرگ شدم. مثلاً در دوره راهنمایى از ترجمههاى ذبیحالله منصورى كتاب مىخواندم. سینوهه و باقى آثارش را. شاید عجیب باشد ولى واقعاً با همین كتابها بزرگ شدم. بنابراین همیشه در رؤیاى آن تاریخ و تمدن و آن شیوه زندگى و آن طرز تفكر بودم. یعنى فهمیدم در دورهاى كه در سرزمینهاى دیگر، دختران را زنده به گور مىكردند، در همان زمان در سرزمین ما، «زن» شهریارى مىكرد! اینها براى من خیلى جذاب بود و ذهن من با خواندنشان مىرفت به آن فضاها و با آنها زندگى مىكردم. شعر چى خانم حبیبىزاد؟ در كنار نثر، شعر را هم دنبال مىكردید؟ اصلاً خاطرتان هست اولین بار چه شعرهایى را مىخواندید؟ دقیق به خاطرم نمىآید. ولى نه به شكل جدى اما گاهى از سر تفنن به ویژه در آن سن كه آدم حال و هواى شاید خواندن نوعى اشعار جذبش مىكند، چیزهایى مىخواندم. یادم است اشعار «نصرت رحمانی» مرا جذب مىكرد. از ادبیات و اشعار كلاسیك هم شاعرانى بودند كه مرا خیلى مجذوب خود مىكردند. مثل وحشى بافقی، سعدی، حافظ و... ولى فردوسى را نه، نمىخواندم.چون هم شاهنامه نداشتم و هم اینكه اصلاً آشنا نبودم با او. پس چطور با فردوسى آشنا شدید؟ در دوره دبیرستان بود كه روزى با دو ـ سه نفر از دوستانم ـ كه آنها هم مثل من به تاریخ و ادبیات علاقهمند بودند ـ بحث مىكردیم درباره شاعران مختلف. یكى از دوستانم گفت «من بین شاعران، فردوسى را از همه بیشتر دوست دارم» پرسیدم چرا؟ گفت: «چون فارسىتر حرف زده!» آن زمان یك تلنگر به من خورد و فردوسى در ذهنم ماند. تا اینكه در دوره دانشكده، ما در پارك دانشجو، موزه سیار زدیم و بچهها بودجه كمى به من دادند و گفتند چون با بچههاى تئاترى آشنایی، برو و نقال بیاور. من به اداره تئاتر رفتم و از آقاى «داود فتحعلىبیگی» خواستم با این بودجه محدود، نقال پیرمردى را كه دربارهاش از بچهها شنیده بودم، براى اجرا به موزه ما بفرستد. آنجا به من گفتند با این بودجه، مرشد ترابى (همان پیرمرد نقال) نمىآید ولى مىتوانیم شاگردش «ساسان مهرپویان» را بفرستیم. شما از چه طریقى با اهالى تئاتر آشنا بودید؟ من از پیشتر به نمایش علاقه داشتم و كلاسهاى «بهروز رضوی» را براى دوره فن بیان و گویندگى رفته بودم. چون واقعاً به كار صداپیشگى و گویندگى علاقه داشتم. بنابراین پیشزمینه علاقه به نمایش و حرف زدن و گویندگى در من بود. اما هیچوقت ـ با آنكه علاقهمند بودم ـ براى دانشگاه رشته سینما و تئاتر و... را در كنكور انتخاب نكردم. آمدم رشته تاریخ و باستانشناسى را زدم كه موزه قبول شدم. با این حساب كه پیش خودم برنامهریزى كرده بودم تاریخ را به شكل آكادمیك مىخوانم، میراث فرهنگى و فرهنگ مردم را نیز به همین ترتیب ولى نمایش را در كنارش به شكل تجربى و به موازاتش كار مىكنم. در واقع من سختترین راه را انتخاب كرده بودم. آن موقع مهتاب نصیرپور مىگفت تو باید خیلى زحمت بكشى. به هر حال از طریق خبرنگارى و این راهها با هنرمندها آشنا مىشدم. خب، موضوعآمدن ساسان مهرپویان را مىگفتید... بله. ساسان كه آمد و در پارك نقالى كرد، من شوكه شدم. اگر دیده باشید ساسان حركاتى را كه بقیه در نقالى دارند، ندارد. كار ساسان به هیچ وجه در حد استاد ترابى نبود ولى جوهره كار من را گرفت. دیدم یك نفر مىآید بىهیچچیزی، نه آكسسوار، نه دم و دستگاهى و نه دنگوفنگی، معركه مىگیرد و میداندارى مىكند. دور تا دور، هیچگونه تمهیداتى هم نمىخواهد. یعنى هرچه هست حافظه خود فرد است و... بله. حافظه است و صدا عوض مىكند. چند شخصیت را بازى مىكند و از شاهنامه مىگوید و این داستان كه نقل مىكند چقدر جالب است. همان موقع طومار مشكیننامه به دست من رسیده بود از طریق فتحعلىبیگى. نقالى ساسان را كه دیدم، به خانه رفتم و نشستم فكر كردم و بعد مشكیننامه را كه تولد فریدون و قیام كاوه آهنگر است، حفظ كردم. حتى شروع كردم براساس تخیلات خودم یك چیزهایى اضافه كردم. چون آن طومار خیلى سنتى و كهن هم هست. اشعار شاهنامه را اضافه كردم. تا اینكه یك بار یكى از دوستان قدیمىام، مرا دعوت كرد به كانون بازنشستگان و گفت بیا اینجا، جمعى از هنرپیشگان قدیمى و شاعران و دراویش هم هستند. گفتم «من نقالى هم بلدم. اگر خواستى مىتوانم اجرا كنم.» آن دوست، حرف مرا جدى گرفت. آنجا نصرتالله كریمى بود و مرحوم جعفر بزرگى و خیلى از هنرمندان پیشكسوت دیگر. من داشتم با چند نفر خوش و بش مىكردم كه یك نفر دوید و آمد و گفت «بدو بیا، دارند پشت میكروفن مىگویند اولین نقال زن ایران»! من هم نفسنفس زنان رفتم روى سن با یك پررویى عجیبى كه در من بىنظیر بود. چون تا پیش از آن، در جمع آدم خجالتىاى بودم و این از آن چیزهایى است كه شاهنامه در من ایجاد كرد. مرحوم بزرگى دید دارم نفسنفس مىزنم، گفت: «بگذارید استراحت كند و نفسى تازه كند» گفتم نه، من مىتوانم و رفتم بالا و «به نام خداوند جان و خرد» را در كمال پررویى و به همان شیوه آوازهاى زورخانهاى خواندم. بعد نقل قیام كاوه آهنگر و تولد فریدون را نیم ساعت خواندم.(مىخندد) الان بگویند اجرا كن، 10 دقیقه اجرا مىروم. خلاصه خیلى تشویق كردند. دراویش هم بهبه و چهچه و... نصرت كریمى خیلى تشویقم كرد و گفت «آفرین. تو این كارهاى!» این موضوع زبان به زبان چرخید و در میراث فرهنگى هم چند نفر این مسئله را شنیدند و به فاصله خیلى نزدیكى جریان همایش بینالمللى نوروز در ارگ بم پیش آمد كه دومین دوره این همایش بود. اولین دورهاش دو سال قبل در تخت جمشید بود. آقاى محمد میرشكرایى (رئیس پژوهشكده مردمشناسى) من را دعوت كرد و گفت: «بیا نقل جمشید و چگونگى پیدایش نوروز در شاهنامه را براى ما اجرا كن.» دیدم اى داد بیداد، قضیه دارد جدى مىشود. باید از كسى كمك مىگرفتم. من هرچه دنبال شماره مرشد ترابى مىگشتم، از اهالى اداره تئاتر كسى شماره را به من نمىداد. بالاخره با یك بدبختى توانستم شمارهاش را پیدا كنم. زنگ زدم و ماجرا را گفتم. گفت باید بیایى نمونه كار تو را ببینم. چون صدایش را از پشت تلفن شنیده بودم براى خودم یك تصورى از او درست كرده بودم. رفتم دیدم یك پیرمرد لاغر و تكیدهاى است. رفتیم در یكى از سالنهاى اداره تئاتر. گفت: «اجرا كن ببینم قضیه چیه؟» برایش اجرا كردم. خودكار درآورد و یك چیزهایى را یادداشت كرد. وقتى تمام شد گفت: «آفرین، جوهره كار را دارى. ایرادهایت هم اینها است؛ با عجله حرف مىزنی، استرس دارى و... باید اینها را حل كنى.» بعد دست در جیبش كرد و كاغذى درآورد كه روى آن مختصرى از طومار جمشید را نوشته بود. (مىخندد) ترابى خیلى كار بزرگى كرده بود. به این آسانى چنین كارى نمىكند. نوشته را داد به من ولى خیلى مسئله داشت. گفت خودت برو درستش كن. عادتش هم بود كه همه چیز را كامل نمىگفت. رفتم به هر شكل بود شاهنامه تهیه كردم و طومار را نوشتم. البته بر اساس تخیلات خودم نوشتم. چون هنوز ادبیات طومار دستم نیامده بود. آنچه از طومار مىدانستم همان مشكیننامه بود. با آنچه نوشته بودم رفتم بم. مهمانان زیادى از ایران و كشورهاى دیگر آمده بودند. ولى آنجا مرا از اجرا منع كردند. چرا؟ مشكل چه بود؟ به دلایل سیاسى. چون دو سال قبل در تختجمشید مسائلى پیش آمده بود. خلاصه نگذاشتند. من به یكى از مسئولان گفتم تا كى مىخواهید درها را ببندید؟ گفت ما تا الان نمىتوانستیم همایش نوروز راه بیندازیم. الان داریم راه مىاندازیم. آرام آرام همه چیز درست مىشود. آنجا خیلىها اعتراض كردند كه چرا نباید این برنامه اجرا شود؟ و در نهایت نخستین اجراى رسمىتان را كجا انجام دادید؟ یك ماه بعد براى همایش تعزیه در زواره و اردستان دعوت شدم. اینجا دیگر كار خیلى مهم شد. حالا نقل مذهبى مىخواستند. باز رفتم سراغ ترابى. اشك مرا درآورد. آنقدر رفتم و آمدم تا راضى شد دو تا نوار برایم پر كند. دو تا داستان بود، یكى متوكل بنىعباس و یكى هم عیدى دادن حضرت محمد (ص) به حضرت على (ع). گفت برو اینها را درست كن. آمدم مطالعه كردم و متن را درست كردم و اولین اجراى رسمى من خیلى با موفقیت برگزار شد. چون آنجا یك بافت كاملاً سنتى و مذهبى دارد، مردم آنجا خیلى استقبال كردند. درباره تحقیقاتتان بفرمایید كه از كى شروع به پژوهش در سطح كشور كردید و با چه اشخاصى ملاقات داشتید؟ همانطور كه گفتم بخشى از پژوهشهاى وسیعم، میدانى بود. آن زمان امكاناتم دانشجویى بود. یعنى خودم بودم و خودم. وقتى مىرفتم براى دیدن، حساب دو دو تا، چهار تا نداشتم كه باید این پژوهشها صدابردارى و تصویربردارى حرفهاى شوند براى آینده. هیچ ترسیمى از آینده نداشتم. یعنى حتى نت هم برنمىداشتید؟ چرا. خیلى مىنوشتم. آنچه گردآورى كردم طومار است، دستنوشته است. صدا و تصویر هم هست اما در حد حرفهاى نیست كه قابل استفاده باشد. در این حد است كه در یك جمع خصوصى دیده شود یا خود من بعنوان نمونه از آنها استفاده كنم. ولى گردآورىهایم زیاد بوده. به ویژه صوتى. مخصوصاً تجربههایى كه خودم داشتم چون من تشنه فهمیدن بودم. یك چیزى من را مىكشاند. وقتى افتادم در وادى نقالی، دیدم كافى نیست. مرشد ترابى خیلى مىدانست، درست است ولى حس كردم من باید چیزهاى دیگرى هم بدانم. بعدها متوجه شدم هنر پردهخوانى هم هست كه جا دارد در آستانه روز سینما اشاره كنم ما سینما نداشتیم ولى پرده داشتیم كه اسم این تحقیقاتم را گذاشتم «استریپهاى قوللرآغاسى [اولین نقاش پردههاى قهوهخانهاى] و محمد مدبر.» در ادامه رفتم پردهخوانان تهران و رى را پیدا كردم، شناختم، كارهایشان را دیدم. حتى كار شاهنامهخوانان را و فهمیدم شاهنامهخوانى با نقالى از نظر اجرا خیلى تفاوت دارد. با این حال كافى نبود. ضمن اینكه در همین تهران من سالها مىرفتم در مجالس آنها و پاى نقلشان مىنشستم. بخصوص پاتوقهاى ترابى خیلى مىرفتم. آنچه براى خود من خیلى شاخص و تجربه غریبى بود حضور در قهوهخانهها بود. آن اوایل ترابى در قهوهخانه آذرىها (میدان راهآهن) پاتوق داشت. در رى هم پاتوق داشت و بهطور پراكنده به قهوهخانههاى دیگر هم دعوت مىشد یا حتى به چایخانههاى سنتى. از این نظر خیلى برایم سخت بود. هر جاى تهران كه بود خودم را به او مىرساندم و مىنوشتم و گاهى هم ضبط مىكردم. اما دیدم فقط این نیست كه در تهران باشد. در سطح ایران شیوههاى مختلف نقالى هست. طى پژوهشهایم به نوعى با موسیقى مقامى هم آشنا شدم. دیدم در یكسرى از شهرها و روستاهایمان، قصهگوهایى داریم كه قصههاى بومىشان را غیر از شاهنامه، با ساز اجرا مىكنند. مىنشینند و ساز مىزنند و قصه مىگویند یا با آواز اجرا مىكنند. كه فكر مىكنم معمولاً دهل و سرنا اصلىترین سازهاى این برنامههاست. نه؟ نه. منظورم سازهایى است كه مثلاً «عاشق»ها استفاده مىكنند. «عاشق»هاى تركمن؟ نه. به آنها «بخشی» مىگویند. منظور من«عاشق»هاى آذربایجان است. من در آذربایجان با چند تا عاشق آشنا شدم كه به نظرم الان مهمترینشان «عاشق مَشِی» و رسول قربانى هستند. آنها با ساز نقالى مىكنند. حتى با ساز، رستمخوانى هم مىكنند. آنچه مىخواندند دقیقاً همان ابیات شاهنامه بود یا تغییرات داشت؟ نه. آنها با لهجه تركى مىخواندند. برگردان بود. آنها مىگویند رستمخوانى. بخشهاى تركمن صحرا و شمال خراسان هم كه ساز دوتار دارند، كارشان خیلى خوب است. آنها هم داستانهاى بومى و كهن را با ساز اجرا مىكردند و شاهنامه هم مىخواندند. با همان لهجه خودشان؟ بله دیگر. مثلاً استاد پورعطایى همان بیت شاهنامه را با همان لهجه و آواهاى محلى خودش اجرا مىكند. در كردستان كه داستانهاى مخصوص به خودشان را دارند و بیتخوانى مىكنند. در سیستان به اینجور افراد مىگویند «شاعر». من در خیلى از مناطق و قبایل بختیارى زندگى كردهام كه آخرین بار اواخر پاییز (سال گذشته) بود كه اولین برف آمد و من در برف گیر كردم. رفته بودم منطقه چهارمحال و بختیارى. به كهكیلویه و بویراحمد هم رفتم و شیوههاى مختلف شاهنامهخوانى بختیارى را دیدم. خیلى جالب بود. خیلى قدرتى عمل مىكنند. آنها اصلاً معتقدند فردوسی، لُر است(!) و از خودمان است. شاهنامه در خونشان است. اصلاً با شاهنامه زندگى مىكنند. از حفظند، حتى بدون آنكه سواد خواندن داشته باشند. آدمهاى بزرگى را ملاقات كردم. خانم حبیبىزاد! بین همه افرادى كه در سطح ایران ملاقات كردید، كدام یك نزدیكتر بودهاند به آن شیوه استانداردى كه باید نقالى را بر آن اساس اجرا كرد؟ اصلاً بفرمایید هیچ شیوه یا تعریف استانداردى براى این هنر وجود دارد؟ هر كدام از آنها در نوع خودشان آیین و شیوهاند. در نوع خودشان كهن هستند و ریشه دارند. از دوران كهن به این افراد رسیده، چه نقالى موسیقایى و چه قصهخوانى موسیقایى و شاهنامهخوانى. حتى شاهنامهخوانى نشسته و بىتحرك و چه نقالى به شیوهاى كه ما در تهران و اصفهان داریم. همه اینها در نوع خود هنر مستقلى محسوب مىشود. بنابراین فكر مىكنم بهترین تعریف نقالى كه ما سراغ داریم، این باشد كه «نقالی» یعنى نمایشى كه براساس داستانهاى ملى (شاهنامه) و داستانهاى بومى برگزار و اجرا مىشود همراه با حركات رزمى و نمایشى مثل دستزدنها، پا كوبیدنها، معركهگرفتنها، چم و خمها، چرخیدنها، عصا به دست گرفتن و كمند انداختن و... آنچه از نقالى در ذهن داریم به نظرم با همین تعریف كافى و استاندارد و درست است. یعنى وقتى بگوییم نقالی، بلافاصله یاد این نوع نمایش بیفتیم. من در خراسان و لرستان هم این اجراها را دیدهام، اما بیشتر سبك نقالان تهران و اصفهان من را براى اجرا جذب كرد. خود مرشد ترابى از كجاست؟اصفهان؟ نه. رى. از تهران و رى مرشد ولىالله ترابى و مرشد «مداحی» معروف به «میر افضل قلندر ساوجی» كه پردهخوانى مىكند و من به ایشان خیلى ارادت دارم. چون فنون سخنورى و آیینهاى پهلوانى را از ایشان یاد مىگیرم. مرشد سید مصطفى سعیدى از روستاى یكهدانگه بروجرد و مرشد على زنگنه از اصفهان. این افراد در نوع خودشان بىنظیرند، همتا ندارند. مرشد على زنگنه بىنظیر است ولى مهجور و گمنام افتاده. ایشان پیرو سبك مرحوم مرشد عباس ضریرى اصفهانى است. كسان دیگرى هم هستند كه در این سبك اجرا مىكنند. شما تا به حال هیچ اثر تألیفى یا كتابى هم داشتهاید؟ مقاله از من زیاد چاپ شده، مقالات پژوهشى در حوزه شاهنامه یا تجربیاتم از اینكه رفتم در كوهستانها و روستاها، این افراد را پیدا و با آنها مصاحبه كردهام. درباره سبك كار آنها یا آنچه در رابطه با میراث فرهنگى و فرهنگ عامه است مقاله زیاد نوشتم. در عرصه كتاب، بزودى نمایشنامه «رخ یازدهم» را چاپ خواهم كرد. كتابى به نام «آفرین آفرینش» را به سفارش سازمان ملل در حال نوشتن دارم كه در رابطه با اندیشه مردم درگذشته است و در ارتباط با پاسداشت طبیعت و محیط زیست و احترام به آن در جشنهاى ملىمان و ادبیاتمان در متون كهن. شما بعنوان یك پژوهشگر شاهنامه و نقال حرفهای، در حال حاضر جایگاه شاهنامه را بعنوان یك اثر ملى ایرانى در بین مردم ما چگونه مىبینید؟ فكر مىكنید چرا جوانهاى نسل جدید اینقدر از این اثر دورند و با شاهنامه ارتباط برقرار نمىكنند، حوصله خواندنش را ندارند و سروقتش نمىروند؟ بله. بارها گفتهام متأسفانه ما با شاهنامه، مولانا،سعدى و حافظ قهریم. تازه شاهنامه كه دیگر بنچاق این مملكت است. یعنى شناسنامه من است، شناسنامه تو است. یعنى وقتى شما مىخوانید، مىفهمید كه چى بودید، كى هستید، چه كار كردهاید، اشتباهتان كجا بوده، كجا باید چه مىكردید، چرا به این روز افتادید و... چون شاهنامه بین جوانها جا نیفتاده، یك وقت این ترس هست كه خواندنش سخت است، در حالى كه شما دارید به همین زبان حرف مىزنید و واقعاً شاهنامه تنها كتابى است كه بعد از هزار سال، در واقع مردم هنوز دارند به همان زبان حرف مىزنند. من فكر مىكنم مسئولان خیلى ضعیف عمل كردهاند. یعنى میراث فرهنگی، آموزش و پرورش، رسانهها و... این كه آموزش و پرورش تا حدودى كمكارى كرده و از شاهنامه در دروس مدرسهاى استفاده مناسبى نكرده را مىپذیرم. ولى در عوض كتاب به اندازه كافى چاپ شده. با این همه، از كتابها آنچنان كه شایسته است استقبال نمىشود، كتابها دیده نشدهاند، خوانده نشدهاند و... الان دوره، دوره تبلیغات است. همه چیز بر پایه تبلیغات است. متأسفانه درست تبلیغات و اطلاعرسانى نمىشود. كتابهایى كه نوشته مىشوند به دست من هم مىرسد یا حتى سىدىهایى كه چند دقیقه یا چند ثانیه از شاهنامه را به شكل انیمیشن درست كردهاند. كتابها و سایر محصولات، آن جاذبهاى را كه باید داشته باشد به لحاظ بیان و كشش كه بچه و كودك و نوجوان را جذب كند، ندارد. یا حتى اگر فیلم و سریالى هم ساخته مىشود مثل «چهلسرباز»... واى... آنكه فاجعه است. ...واقعاً فاجعه است. چون هیچ تحقیق درستى روى شاهنامه نشده و یك اثر بىارزش تولید كردهاند. اولاً كه نگاه كنید آن اسب نیست، الاغ است(مىخندد) اگر به دو تا اصطبل مىرفتند، باور كنید مىتوانستند اسب به درد بخورى پیدا كنند. من خودم سواركارم مىدانم كجا مىتوان اسب خوب پیدا كرد. اما به خودشان زحمت ندادهاند بروند یك اسب درست و حسابى براى رستم بیاورند. در جاى دیگر، از یك طرف جوى مىروند آن طرف جوی، اسمش را گذاشتهاند «رود هیرمند»! رستم هم كه زیر ابرو برداشته! بازوهاى لاغر و... از این مسائل بصرى فراوان دارد. فردوسى اصلاً خودش آمده دكوپاژ كرده. یعنى همه چیز را براى شما توضیح داده. شاگردان من ـ دختر بچههاى كوچك ـ مىآیند به من مىگویند این فیلم چى دارد مىگوید؟ اصلاً برایشان حیرتانگیز بود. یعنى هیچ چیز با عقل این بچه جور درنمىآید یا ما زبان ارتباطى را نمىدانیم، یا عِرق نداریم یا غیرت. نمىدانم مشكل چیست كه دلسوز نیستیم؟ براى پرداختن به این متون در وهله اول ما به اندیشه دلسوز و آگاه نیاز داریم. بله. بودجه هم لازم است اما مگر خود فردوسى براى این كار چقدر بودجه گرفت از اینطرف و آنطرف ؟! تمام كار با هزینه شخصىاش بود. چون عِرق و غیرت داشت. من سالها هوار هوار كردم كه بودجه بدهید برویم این منابع را جمع كنیم. الان دیگر من از بودجه جمع كردن گذشتم... بنابراین شما اگر با تفكر جلو بیایید، آن وقت مىدانید آن سىدى كه دارید تولید مىكنید، كتابى كه مىنویسید، نباید به همین سادگى از آن بگذرید، حتى از نقاشى هاى كتابت ساده نمىگذرى. در كتابهاى درسى و مدارس اصلاً به شاهنامه پرداخته نمىشود. به هر حال بخش عظیمى از میراث معنوى و ادبیات شفاهى ما، شاهنامه است. از این منظر، میراث فرهنگى كمكارى مىكند. در واقع اصلاً كارى نمىكند. مركز هنرهاى نمایشى به شدت در حق این نوع نمایشها اجحاف مىكند. اصلاً چیزى وجود ندارد. خانم حبیبىزاد! كمى درباره نام «گردآفرید» بگویید كه چگونه بعنوان نام هنرى شما انتخاب شد؟ اصلاً این زن در شاهنامه چه كسى بوده و كدام ویژگىهایش باعث شد نام او را براى خود برگزینید؟ این اسم را من براى خودم انتخاب نكردم. آن اوایل كارم، چون طومار سهراب و گردآفرید را خوب از آب و گل درآورده بودم و متقاضى زیاد داشت براى اجرا، بخصوص در NGOها و محافل زنانه، این اسم بطور خودجوش بین مردم ماند. ولى اولین بار هوشنگ جاوید (پژوهشگر موسیقى مقامى) لقب گردآفرید را به من داد و گفت «تو گردآفریدى كه گردآفریدانه وارد میدان شاهنامه شدی» و به همین ترتیب باقى افراد به شكل خودجوش به من گفتند تو گردآفریدی، از جمله مرشد ترابی، مرشد مداحى. حتى گروههاى هنرى كه مرا دعوت مىكردند، در بروشورها و كاتالوگهایشان با عنوان «گردآفرید» از من یاد مىكردند. این نام ناخواسته ماند و كمكم خود من هم باورم شد! خب، در شرایط فعلی، خودتان نام و شخصیت گردآفرید را دوست دارید؟ خیلى دوستش دارم. گردآفرید یكى از شخصیتهاى شاخص شاهنامه است كه با وجود حضور كوتاهى كه دارد اما خیلى پررنگ و تأثیرگذار است. پهلوان دخت ایرانى است و دخترى نیست كه آرمانگرا یا بهتر بگویم اهل خیالپردازى باشد. اهل تعقل و خرد است و در جایى كه مىبیند مصلحت حكومت و سیاست و مملكت مىچربد به عشق و دلدادگی، مىآید خردش را به كار مىگیرد و پا روى دل مىگذارد. در حالى كه مىتواند عاشق سهراب باشد. وقتى سپاه توران به سركردگى سهراب حمله مىكند كه ایران را بگیرد و خودش بشود جهان پهلوان، مرزدار ایران مىآید و با او جنگ مىكند و مغلوبه و در بند مىشود و هیچ پهلوان ایرانى جرئت نمىكند برود در میدان با سهراب بجنگد. چون هماورد ندارد و گردآفرید به قدرى ننگش مىآید كه خودش لباس رزم مردانه مىپوشد و موهایش را زیر كلاهخود پنهان مىكند و مىرود با او مردانه مىجنگد: كجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چون او ناورید نهان كرد گیسو به زیر زره بزد بر سر تَرك رومى گره فرود آمد از دژ به كردار شیر كمر بر میان بادپایى به زیر مىآید جنگ مىكند و خیلى خوب هم مىجنگد. اما در جایى سهراب با نیزه مىزند و كلاهخودش كه مىافتد تازه آن زیبایى و ظرافت این دختر پیدا مىشود. در عین زیبایی، پهلوان و در عین پهلوانى صاحب ظرافتهاى زنانه و حالاست كه به ترفندى متوسل مىشود كه: نهانى بسازیم بهتر بود خرد داشتن كار مهتر بود مىگوید من در اختیار تو هستم ولى بگذار من بروم. من دژ و گنج را، همه چیز را، لشكر و سپاه را در اختیار تو مىگذارم. خانم حبیبىزاد! شما چقدر از شاهنامه را در حفظ دارید؟ مىتوانم بگویم شاهنامه را خوب مىشناسم. آنچه كه به ما رسیده، 52هزار بیت است. بخشهاى اساطیرى و پهلوانى را كه خوب اشراف دارم. یك قسمت هم بخشهاى تاریخى است كه خود مردم هم اصلاً آن را نمىدانند و بخش زیادى است. فردوسى بطور كلى 50دوره پادشاهى را توضیح داده. مىتوانم بگویم آنچه حفظم براساس داستانهایى است كه كار كردم. یعنى به ضرورت اگر بنا به مناسبتى قرار بوده داستانى را كار كنم، نشستهام به همان فكر كردهام و نوشتم. در كل طومارهاى زیادى را حفظم. اگر بخواهیم شاهنامه را تقسیمبندى كنیم این تقسیم چگونه خواهد بود؟ تقسیمبندى خاصى ندارد. ولى اگر بخواهیم خودمان برایش مرزى تعیین كنیم مىشود 3 قسمت كرد: یك قسمت بخشى كاملاً اسطورهاى است؛ از كیومرث كه ما معتقدیم اولین آدم روى زمین است(!) تا دوران پادشاهى فریدون كه فردوسى دوران تمدن بشرى را دقیق مىگوید و براساس انطباقى كه باستانشناسان با تاریخهاى باستانشناسى و دورههاى مختلف باستانشناسى و سیر تحول تمدن و شهرنشینى و... انجام دادهاند، صحت هم دارد. حتى محققان تاریخهایش را درآوردهاند. پس بخش اول دوران اساطیرى و تاریخ تمدن بشرى است. از فریدون به بعد دوران پهلوانى و حماسى شروع مىشود با حضور پهلوانان بزرگ ایران و توران. ما رستم را داریم و افراد دیگر. بیشتر متون نقالى هم از این قسمتهاست چون خیلى نمایشىتر است. این ادامه دارد تا حمله بهمن به زابل و جایى كه خاندان رستم رو به زوال مىروند و دوران پهلوانى هم تمام مىشود. به عقیده من اصلاً با كشته شدن رستم، دوره پهلوانى تمام مىشود. از حمله اسكندر به بعد دوره تاریخى شروع مىشود كه بیشتر گزارشى است. علاوه بر این ما در شاهنامه 18 تراژدى داریم كه اتفاقاً مشابه این تراژدىها را در تراژدى سوفوكل و اوریپید و تراژدىهاى یونان مىبینیم و همینطور در قصص سامى. یعنى ما با داستانهاى ملل هم اشتراكات زیادى داریم. مثلاً سفرهاى اودیسه (كه فكر مىكنم 20 سال سفر مىكند) كل آن را سرجمع كنیم مىشود هفتخوان اسفندیار. از این روست كه آثار رومى و سایر ملل به پاى شاهنامه نمىرسند. من حتى با پژوهشگران یونانى هم صحبت كردم. آنها كه ایرانشناس بودند و ادبیات ایران را مطالعه مىكردند، معتقدند فردوسى خیلى قدرتمند عمل كرده است. دوست داریم از فعالیتهاى پراكندهتان در سینما، تئاتر، تلویزیون و رادیو بگویید. در رادیو، سهشنبهها در برنامهاى به نام «آلاچیق» در شبكه رادیو تهران، ساعت 9 به بعد نقل «امیر ارسلان نامدار» پخش مىشود تا ساعت 1:30 . یكشنبهها بصورت تلفنى شاهنامهخوانى مىكنم. در تلویزیون هم قرار است بزودى كار كودك بكنم یعنى بچههایى كه تعلیم دیدهاند بروند كار شاهنامه بكنند. در شبكه ماهوارهاى جام جم (IRIB1) هم یك نریشن خیلى خوب در 13 قسمت دارم به نام «پوشش زن ایرانی» كه یكشنبهها ساعت 8 پخش مىشود. سریالى هم به نام «آشیانه سیمرغ» كار كردهام به كارگردانى شهرام اسدى درباره شیخ بهایى كه هنوز پخش نشده و بزودى قرار است تئاترى هم به نام «اسبها» به كارگردانى «بابك محمدی» روى صحنه ببریم. با هم صحبت كردیم و من متن سهراب و گردآفرید را پیشنهاد دادم كه كار جمع و جورترى است و به شیوه نقالى اجرا مىشود. به این صورت كه نقال در یك جایگاه بلند و مرتفع قرار مىگیرد و آن پایین یك مانژ براى سواركارها و یك جایگاه بلند هم براى نوازندههاست. سازها عموماً كوبهاى و شاهنامهاى هستند. در پایین صحنه نیز سهراب و گردآفرید، حركات نمایشى را با اسب انجام مىدهند. غیر از این موارد، در حال حاضر چه كارهایى در دست تولید یا آماده پخش دارید؟ آخرین كارم فیلم مستندى است كه از همین هفته كلید مىخورد به نام «نقل گردآفرید» به تهیهكنندگى مركز گسترش سینماى مستند و تجربى و نویسنده و كارگردان آن، «هادى آفریده» جوان خیلى خوش ذوقى است كه مستند من را مىسازد و در آن بررسى و گذارى دارد به دورههاى استادى و شاگردى من با مرشد ترابی، مرشد مداحى و سید مصطفى. سفرى هم داریم به لرستان و اصفهان و طوس. ضمن اینكه این اثر گذارى هم به تاریخچه نقالى ایران خواهد بود. شما در مقام اولین نقال زن ایران، جایگاه و موقعیت فعلى هنر نقالى را در كشور چگونه ارزیابى مىكنید و به نظرتان نقالهاى پیشكسوت در چه مرتبهاى قرار دارند؟ نقالهاى قدیمى كه به هر حال تعدادى از آنها فراموش شدهاند، تعدادى هم فوت كردهاند و چند نفرى هم كه انگشتشمارند گاهى به مناسبتى در جشنوارهاى مثلاً اجراهایى دارند و آن نوع اجرا هم كه بىنظیر است، خاص خودشان است. این هنر به خود من از طریق استاد به شاگردى رسیده است. تعلیم دیدهام، در مكتب استاد رشد كردم كه مورد قبول استادان هستم. یادگیرى این دو هنر به دوگونه است. اول سنتى كه كار از استاد به شاگردش مىرسد و دوم ذوقى است. آن كسى هم كه ذوقى و از سر ذوق و تفنن كار مىكند، در خور ستایش است اما باید دل و مجال بیشترى براى این كار بگذارد. تعمق بیشترى كند كه به ابتذال كشیده نشود. حالا دیگر خیلى خیلى بد مد شده ، گروهها و مدیران و برنامهسازانى كه مىآیند، مىبینند كار یكنفره است و آكسسوار و تشكیلات و خرج و مخارج و دكور صحنه آنچنانى ندارد، بیزینس راه انداختهاند، با حداقل هزینه نقال را مىفرستند اینطرف و آن طرف، پورسانت مىگیرند و مبلغى را مىدهند به نقال و مبلغى را هم خودشان برمىدارند. الان خانمهاى زیادى افتادهاند در این روند. به نظر مىرسد متأسفانه هم نمایش نقالى دارد به ابتذال كشیده مىشود و هم خود شاهنامه فردوسى. یعنى مفاهیم آنطور كه باید انتقال داده نمىشود. نمایش هم آنگونه كه بوده اجرا نمىشود. من خودم پس از گذشت هشت سال حضور در این عرصه، هنوز جرئت نمىكنم عصا به دست بگیرم. به خاطر اینكه در عصا، تاریخچهاى مىبینم كه مىگویم هنوز زود است من با عصا بروم روى صحنه. پس چطور آنها كه تازه از راه رسیدهاند بدون اجازه استاد، عصا دست مىگیرند؟ از نظر من، این عصا حرمت دارد. نباید فقط وجه سرگرمكنندگى شاهنامه را در نظر داشت. پس آن وجه مهمتر كه انتقال مفاهیم است، چه مىشود؟ خانم حبیبىزاد! با توجه به پژوهشهاى عمیق و گسترده شما در حوزه شاهنامه، آیا شاهنامههایى كه در حال حاضر در بازار كتابفروشىها موجود و در اختیار علاقهمندان است، شاهنامههاى معتبرى هستند؟ یعنى كاملاً به آنچه فردوسى نوشته، نزدیك است یا در آن دخل و تصرف هم شده؟ در طول زمان طبیعى است كه شاهنامه را نسخهنویسان و كاتبان بسیارى نوشتهاند و هر كس به فراخور حس و حالش، بیتى هم اضافه كرده است. نسخههاى زیادى به وسیله شاهنامهپژوهان مختلف تصحیح شده و به بازار آمده ولى آن نسخهاى كه من به شدت به آن اعتقاد دارم و دیگر بالاى دست آن شاهنامهاى نمىشناسم، نسخهاى است كه دكتر خالقى مطلق (شاهنامهپژوه معروف) تصحیح كرده است. ببینید فردوسى 30 سال رنج نگارش شاهنامه را به دوش كشید، دكتر خالقى مطلق 40 سال وقت گذاشت براى ویرایش آن و معتقد است بین این 52 هزار بیتى كه به ما رسیده، حدوداً 49 هزار بیت مربوط به شخص فردوسى است. دكتر خالقى مطلق معتبرترین شاهنامه را در دست ویرایش و انتشار دارد و من این مرجع را معرفى مىكنم. خب، كمى از فضاى شاهنامه و نقالى دور شویم و درباره خودتان حرف بزنیم. شما در حال حاضر در كدام منطقه تهران سكونت دارید؟ در خیابان رسالت، مجیدیه شمالى. البته قبل از این هم تجربه 4 سال زندگى در همین محله را داشتهام. به نظرتان محل سكونت شما چگونه فضایى دارد؟به لحاظ محیط شهرى و آدمها؟ مجیدیه شمالى بافت سنتى خوبى دارد. اهالىاش هم خوبند ولى یك شلوغى و آشفتگى غریبى در آنجا مىبینم. یعنى از نظر محیط شهری، نظافت خیابانها جالب نیست. وضعیت زندگى اجتماعى مردم تهران را چگونه توصیف مىكنید؟ شهرمان را خیلى شلوغ و بىقانون مىبینم! ما باید اخلاق اجتماعىمان را ارتقا بدهیم. مثلاً انداختن زباله در جوى دیگر چیزى نیست كه دولت مدام بیاید بگوید این كار را نكنید و شهر ما، خانه ماست و... چقدر گفته شود؟ ولى مىبینیم كه هنوز این عادت هست كه آشغال را در جوى مىریزند. سطل آشغال هست، آشغال را بغلش مىاندازند یا همین بوقزدنهاى بىمورد. رعایت یكسرى از قوانین در رانندگى و هر چیز دیگر، برمى گردد به اخلاق اجتماعى ما. ولى در كل باید ظرفیتهاى این شهر شلوغ و بىقانون در نظرگرفته شود. مثلاً وقتى بنزین گران مىشود و قرار است ترددها كم شود باید ظرفیتهایى مثل مترو و اتوبوس بیشتر در نظرگرفته شود. به نظرم هر اتفاقى كه مىافتد و هر قانونى كه اعمال مىكنند، ظرفیتهایش را در نظر نمىگیرند، پیش بینى صورت نمىگیرد. وضع مترو فاجعه است. وضع اتوبوسها به همین ترتیب و...و حرف آخر...؟ دلم مىخواست روى صحنهاى بزرگ و باشكوه، نمىدانم كجا و در چه شرایطی، شاهنامه را آنچنان كه در خور و شأن آن است، آن 50دوره پادشاهى را از جلو دیدگان مردم بگذرانم و فردوسى هم باشد، حالا یا شمایلش یا تندیسى از او یا... نمىدانم كجا باید دنبال این صحنه و این فرصت بگردم و كیست كه این امكانات را باید روزى در اختیارم قرار دهد. ولى خیلى دوست دارم این اتفاق بیفتد.